1
از آن پوشم رخ از زلفت که گویند / نمیباید نمودن زر به طرار
✓
✗
2
ورم قدم به عبادت نمینهی باری / تفقدی به زبان قلم دریغ مدار
✓
✗
3
دو چشم سیل بار و روی زردم / شد این رودآور و آن زعفران رار
✓
✗
4
من سرگشته چو سر در سر زلفت کردم / دست من گیر و مرا بی سروسامان مگذار
✓
✗
ورم قدم به عیادت نمینهی: و اگر قدم به عیادت من نمینهی.