1
سنگ با بیصبری در انتظار بازگشت سنجاقک بود. گاهی چشمهایش را میبست و به فکر فرو میرفت.
✓
✗
2
سنجاقک بال زنان خود را به مرداب رساند. مرداب آسوده و بیخیال زیر نور داغ خورشید دراز کشیده و بهخواب رفته بود. کمی آن طرفتر، گیاهکوچکی از تشنگی مرده بود.
✓
✗
3
سنجاقک با غم و اندوه به مرداب نگاه کرد. مرداب دوباره به خواب فرورفته بود. همهجا ساکت و آرام بود. تنها گاهی صدای بالزدن پرندهای سکوتتلخ مرداب را میشکست.
✓
✗
4
سنگآهی کشید و به آسمان نگاه کرد. برضمینۀ آبی آسمان، پرندهای در پرواز بود. پرنده آنقدر بالا بود که مثل نقطۀ سیاه کوچکی بهنظر میرسید.
✓
✗