1
حاکم گفت: «پسر جان! اگر تو الااغ را ندیدهای، چطور نشانیهایش را دادی؟»
✓
✗
2
پسر جواب داد: «من، الاغی ندیدم.»
✓
✗
3
امیر گفت: «ما به دانش و آگاهی تو نیاز داریم. حاضری به جوانان ما چیزی بیاموزی!»
✓
✗
4
روزی امیر شهر، نزد حاکم رفت و گفت: «ای مرد دانا هر چه میدانستی به جوانان ما آموختی. اکنون چیزی هم به من بیاموز!»
✓
✗