1
دست تنگ بود و سعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند: فقیر بود و ثروتی نداشت که به من کمکی بکند.
✓
✗
2
چون بر رقعۀ من اطلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست: وقتی نامۀ من را بخواند، میفهمد که من انسان بسیار شایستهای هستم.
✓
✗
3
هیچ گرگ از بیم او گرد گوسفندان من نیارستی گشت: هیچ گرگی از ترس او نمیتوانست به گوسفندان من نزدیک شود.
✓
✗
4
و اندر همه کاری داد از خویشتن بده، که هر که داد از خویشتن بدهد از داور مستغنی باشد: در همۀ کارها عادل باش، زیرا هر کس کارهای خود را محاسبه کند، از داور بینیاز باشد.
✓
✗
وقتی نامۀ من را میخواند، میسنجد و متوجه میشود که چه اندازه شایستگی دارم.