1
از بایزید بسطامی پرسیدند: «ابتدای کار تو چگونه بود؟» گفت: «من ده ساله بودم و شب از عبادت خوابم نمیبرد.»
✓
✗
2
شبی مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است، نزد من بخسب. مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود، پذیرفتم.
✓
✗
3
آن شب، آن دست که زیر سر مادرم بود، خون اندر آن خشک شده بود. گفتم: «ای تن، رنج از بهر خدای بکش.»
✓
✗
4
چون مادرم چنان دید، دعا کرد و گفت: «یا رب، درجتش از درجۀ اولیا گردان.» دعای مادرم در حقّ من مصتجاب شد.
✓
✗