1
از قضا امیر کشتیها بخاست هزاهز و غریو برخواست و صور و شادی تیره شده بود.
✓
✗
2
پس از این عارضه من نامهها به آقاجی خادم میدادم و او کنار طاسهای پر از یخ ایستاده بود.
✓
✗
3
بولعلای طبیب گفت که علّت و طب تماماً زایل شده و از مهمّات فارق و حقّ نعمت گذرانده بود.
✓
✗
4
صدقهای که میخواهیم هلال و بیشبهت باشد از این میدهیم و بونصر باقی روز اندیشهمند بود.
✓
✗
گزینهٔ «1»: کشتی بخواست، غریور برخاست، سور / گزینهٔ «2»: آغاجی، تاسها / گزینهٔ «3»: بوالعلا، علّت و تب، فارغ، گزارده / گزینهٔ «4»: حلال