1
ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده، مدام روی میز میدوید.
✓
✗
2
کان کمند شست خم خویش بگشاید / و بیندازد به بالا، بر درختی، گیرهای سنگی / و فراز آید.
✓
✗
3
چون تیری که از شست رفته باز نمیگردد، یکبار دیگر به کلام بلندپایهٔ «از ماست که برماست» ایمان آوردم.
✓
✗
4
آنگاه باز شکاری که شاهان او را روی شست مینشاندند و با خویشتن به شکار میبردند چنین گفت...
✓
✗