1
پارسا مردی بود و در جوار او بازرگانی بود که شهد و روغن میفروخت و هرروز بامداد قدری از بضاعت خویش برای او میفرستاد.
✓
✗
2
چیزی از آن به کار میبرد و باقی در سبوی (سبو:کوزه) میکرد و در طرفی از خانه میآویخت. به آهسته گی سبو پر شد.
✓
✗
3
اندیشید که: "اگر این شهد و روغن را بتوانم به دَه درم بفروشم و از آن پنج سر گوسفند بخرم، هرماه پنج گوسفند میزایند."
✓
✗
4
این فکر چنان قوی شد که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبو زد، در حال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرودوید.
✓
✗