1
عاشق از بار لباس عایت آسوده است / بید مجنون را کلاه و جامه از موی خود است
✓
✗
2
پیوسته دهد باده و ساقی نتوان خواند / همواره تراشد بت و آزر نتوان گفت
✓
✗
3
به پای خویش آخر تیشه خواهی زد به ناکامی / اگر در زور بازوی هنر چون کوهن باشی
✓
✗
4
بازی جنّت مخور، کز بهر عبرت بس بود / آنچه آدم دید از آن گندم نمای جو فروش
✓
✗