عَیِّن الصَحیحَ فی مَفهومِ هذِهِ الغِبارَة: «سَلِ المَصانعَ رَکباً تَهیمُ فی الفَلَواتِ / تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی».
1 حالت سوخته را سوخته دل داند و بس / شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
2 پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا / فی بُعدها العذابُ فی غربها السَّلامة
3 با خدا باش و پادشاهی کن / بی‌خدا باش و هرچه خواهی کن
4 اگر نادان بُوَد خصم تو بهتر / که با دانا شوی یار و برادر